به بوی وصل تو*

: صبحانه : Rohya : اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

کمی مونده به چهار صبح از خواب بیدار می‌شی و همون‌طوری که داری توی رخت‌خواب وول می‌خوری، کرم می‌افته به جون‌ات که پدرِ ذهن‌ات رو دربیاری بل‌که یادت بیاد یه‌سالِ قبل، چنین روزی چی کار کردی؟ چی بودی؟ چی شدی؟ بعد، از خودِ خدای حافظه‌ات که انتظار نداری، می‌آی سراغِ وبلاگ‌ات و از آرشیو اون‌جا بالاخره می‌رسی به شانزدهم اسفندِ پارسال.

*

داروی دل

: روزانه : Rohya : اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

نیم ساعت قبل الهام آمد و آمپولِ دوّم را زد و گفت برایم قرص هم می‌خرد محض خلاصی از این تهوع لعنتی. هنوز میل به غذا ندارم و از دی‌شب، یک لیوان آب هم که می‌خورم، یک تانکر کثافت بالا می‌آورم. البته، ماشین گه‌کشی کم‌تأثیر نبود. حالا تو بگو مؤدب باش. اصلن، وقتی من این همه مریض‌ام چه‌وقتِ تخلیه‌ی چاهِ توالتِ شماست هم‌سایه‌ی عزیز؟ مادرم از هم‌آن دی‌شب افتاده به شست‌وشو؛ پتو و لباسِ است که به گند می‌کشم. سطل هم گذاشته‌اند بالای سرم با چندتا رول دست‌مال توالت. از طعمِ تلخِ شربت استفراغ‌ام می‌گیرد از مزه‌ی آموکسی‌سیلین هم. حتّا از چای و نان. بس که سرفه کرده‌ام جان نمانده به تن‌ام. گریه‌زاری به کنار، دو دقیقه هم که چشم روی هم گذاشتم پسردایی‌ام به خواب‌ام آمد و گفت از بچّگی عاشقِ من بوده و بعد، فحش بود که کشیدم بهش. گفتم: «آره، ارواحِ بابات. برو گم‌شو سعید.» توی خواب هم فحش بد بلد نبودم. از پسردایی‌ام پول گرفتم، سوار تاکسی شدم و برگشتم خانه. دل‌ام برای تو تنگ شده بود. چشم که باز کردم، الهام ایستاده بود بالای سرم. گفت که این آمپول سرفه‌ام را قطع می‌کند. پنی‌سیلین نبود پس. حالا نیم‌ساعت است که بهترم. دست‌کم از رخت‌خواب بیرون آمده‌ام و نشسته‌ام این‌جا، پشت پنجره‌ای که سلام مرا علیک می‌گویی و با خودم مطمئن‌ام که هیچ دوا نیاورد باز به استقامت‌ام.

از لحاظِ ادبِ زیادیِ هم‌کارم

: شاغلانه : Rohya : اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

به «سیاوش» می‌گه «آقای قمیشی».

امشب ببین که دستِ من عطر تو رو کم می‌آره*

: شبانه : Rohya : اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

یعنی رگِ دیوانگی‌ام گُل کرده که دل‌ام می‌خواهد خوابِ ام‌شبِ من پُر از عطرِ هم‌آغوشیِ تو باشد؟

*

روا بود که چنین بی​حساب دل ببری؟

: شبانه : Rohya : اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

از دی‌شب شروع کرده‌ام به خانه‌تکانی. اسباب و اثاثِ توی راه‌پلّه‌ی بالا را آوردم پایین و پخش و پلا کردم توی اتاق. خودم هم نشستم وسط کاغذها و مجله‌ها و کتاب‌هایی که مرا می‌برد تا سال‌های دانش‌کده‌ام. دیدم هنوز کلّی فرم و تستِ تشخیصِ اضطراب و افسردگی دارم با آزمون‌های کتل و سؤال‌های مربوط به مشاوره‌ی ازدواج. جزوه‌های درس «نهاد خانواده‌» را ورق زدم و کتاب «خانواده درمانی»‌ام را و دوباره آن فهرستِ عواملِ مؤثر در طلاق را مرور کردم و نگاهی هم انداختم به معیارهای انتخابِ همسر و با خودم گفتم آخه چه کتابی؟ چه حسابی؟ وقتی‌که من بی‌خیالِ پُل، پابرهنه از آب گذشته‌ام ….

بزن و بکوب؛ خبرهای خوب

: دوستانه : Rohya : اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

اگه شما هم از اون گروه دوستانی بودین که با خودتون گفتین زهی خیال باطل! و شک کردین به برنامه‌های بنیادینِ ما به‌منظور زمینه‌سازی برای ظهور آقا، خبردار باشین که سارای من عروس شد.

برای دوستِ نازنینِ‌ام نیک‌بختیِ و عاقبت‌به‌خیری آرزو می‌کنم و می‌خوام شما رو هم در شادی‌ خودم سهیم کنم حالا که شهر رو چراغون می‌بینم … ستاره بارون می‌بینم …

راه من

: شبانه : Rohya : اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

کاش می‌شد یک المثنی می‌گرفتیم از روزهای این فصلِ تازه که رو به راه شده‌ایم با هم.

ام‌روز

: شاغلانه : Rohya : اسفند ۸م, ۱۳۸۸

:: اگه از احوالِ من خواسته باشین، خوب نیستم؛ جُدای اندوهِ درونی، درد و رنج جسمی هم دارم. صِدام که گرفته به کنار، سه روزه می‌خوام حرف که بزنم گلوم درد می‌گیره و از دی‌شب افتادم به سُرفه‌های خشک. کلافه‌ام هستم و خیلی بیش‌تر خسته‌ام. ام‌روز شنبه و جمعه رو قاطی کردم. صبح از خواب که بیدار شدم ساعت از هشت گذشته بود. خوابیده بودم جلوی بخاری و «هکلبری‌فین» بالای سرم بود با عینک‌ام که برش داشتم و زدم به چشمم بل‌که ببینم ساعت چنده و بعد، بلند پرسیدم: تعطیله امروز؟ جمعه‌ست دیگه؟ مامانم از توی آشپزخونه جواب داد که نه. شنبه‌ست. اومدم گریه کنم که یهو افتادم به سُرفه. کم مونده بود خفه بشم حتّا. مامانم از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: بگیر بخواب. نمی‌خواد بری. امروز برو دکتر. اول اومدم قبول کنم که دوباره دراز بکشم و سرم رو بکنم لای پتو امّا، … بلند شدم و رفتم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

:: این فروش‌گاه شیرین عسل هست توی میدون انقلاب، با خودم گفتم برم یه کیکی، تی‌تاپی بخرم. از گرسنگی داشتم غش می‌کردم. لابه‌لای قفسه‌های پُر از خوراکی دور زدم و وقتی وایسادم جلوی صندوق دو تا بیسکوئیت برداشته بودم با دو جور شکلات کاکائویی و یه بسته آب‌نبات فقط به خاطر بسته‌بندی‌اش که شکل ستاره بود. دمِ صندوق یه آدامس هم برداشتم و بعد رفتم سر کار و آب‌نبات‌های رنگی رو با هم‌کارهام خوردیم و هی می‌پرسیدن به چه مناسبته شکلات؟ من می‌خندیدم و می‌گفتم: قصدِ ازدواج‌ام اومده.

:: دیگه باقی روز به کسالت‌بارترین شکل ممکن گذشت. نشسته بودم پشت مونیتور و گودر رو صفر کرده و مترصّد بودم یکی یه چیزی شِر کنه یا بنویسه تا تندی صفرش کنم و به کسی اجازه ندم خالیِ گودر رو برای بیش‌تر از یه دقیقه تصرّف کنه و بعد، ظهر هم ناهار نخوردم. از وقتی این ‌طوری شده حال و اوضاعِ مزاجی‌ام، میل‌ام به غذا نیست دیگه. دیگه …؟ نشسته بودم ثانیه‌شماری می‌کردم تا ساعت بشه چهار.

:: چهار نشده بود هنوز که از اداره زدم بیرون. همون وقتِ بارونِ تهران که یهو بغضِ آسمون ناجور ترکید. سه دقیقه نکشید که از موش‌ آب‌کشیده هم خیس‌تر شده بودم و وایسادم کنار خیابون به هوای ماشین تا چهارراه‌کالج که شانسی، یه پیکان نگه داشت برام و نشستم صندلی جلو. راننده گفت: یخ کردی‌آ. خندیدم: خیلی. گفت که الان بخاری روشن می‌کنه و گرم می‌شم و نگاهش کردم: یه مردِ میان‌سال بود با کتِ مشکی که می‌تونست هر شغلی داشته باشه از دبیری توی مدرسه‌های راه‌نمایی تا بوتیک یا گل‌فروشی. تا ماشین گرم‌تر بشه، کلّی حرفِ آب و هوا زدیم و تعریف کرد روز هفتاد و پنج‌ام بهارِ سالی که اون نه، ده سالش بود، یعنی یکی دو هفته مونده به تابستون یه برفی اومده بود که روی زمین نشست و تا سه روزِ بعدش هم آب نشده بود. خونه‌اش رو گفت که قبلن کرج بود؛ چهل و پنج متری گل‌شهر و چند سالی هست که اومده تهران و دلش هوای تابستون‌های کرج رو کرده بود و بعد، پونصدتومنی دادم محض کرایه که کلّی تعارف کرد قابلی نداره و دست‌آخر، یه دویست‌تومنی درآورد داد بهم و من یادِ یه پُستی افتادم که خونده بودم توی گودر. فکر کردم برای رانندهه تعریف کنم و خیلی حواس‌ام رو جمع کردم که نگم توی گودر خوندم و به جای پُست هم گفتم «جُک» و بعد، تعریف کردم و اون‌جوری که رانندهه زد زیر خنده، می‌دونین خیلی خوش‌حال شدم.

آن‌قدر که یادم رفت می‌شود به تو هم گفت

: شبانه : Rohya : اسفند ۸م, ۱۳۸۸

.. می‌خواهم بگویم وقتی اولویت کسی نباشی, وقتی خودت را غرق می‌کنی در خیال کسی و آدمت, عشقت, حرفهات را نمی‌شنود, گریه‌هات را نمی‌بیند یا اگر بشنود نمی‌فهمدشان, آن‌وقت به فکر آدم‌های جدید می‌افتی..
.. می‌خواهم بگویم فاحشه همیشه تنش را نمی‌فروشد.. گاهی آدم دردش را, غمش را, اشک‌هایش را می‌فروشد تا دیده شود..

پات

: شبانه : Rohya : اسفند ۷م, ۱۳۸۸

فکر می‌کنم دیگر وقت این شده که من هم شطرنج یاد بگیرم. ام‌شب کتاب‌ِ خودآموزش را دانلود کردم و تا هفته‌ی بعد که بروم شرکتِ بهترین دوست‌ام حتمن می‌دانم اسب چه‌جوری می‌نشیند جلوی شاه یا چه‌طوری می‌شود که جای سرباز پیاده را با فیلِ هم‌رنگ عوض کرد.

ام‌روز چهار ساعتِ تمام نشسته بودم و بازی شطرنجِ آن چهار مَرد را نگاه می‌کردم و عجالتن این را فهمیده‌ام که غیر از مات، پات هم داریم.