اعترافاتِ سبز
من و خالهام یکسال فرقِ سنّی داریم و او بزرگتر است. بچّه که بودیم همبازیِ تابستانیام بود در دهات و هی من شیطنت میریختم و شر میساختم و یادم هست که او جور مرا میکشید همهجوره.
یکی، دو روز قبلتر، رفته بودم خانهی او که ازدواج کرده دیگر و دختری دارد به سنِ آنوقتهای خودمان، هفت، هشت ساله. برای دخترخالهام تعریف میکردم وقتِ بچّگی با مادرش چه کرده و نکرده بودیم و او مات مانده بود و با یک نوع حیرت، هی میپرسید: “پس چرا مامانام به من اجازه نمیده از این کارا بکنم؟”
یکبار، خالهام را مجبور کرده بودم پای یک درختِ بلندِ نیمه خشک آتش برپا کنیم تا گُر بگیرد و بعد، کلهم درختانِ آن سمتِ رودخانه بسوزند! الان هر چی فکر میکنم اصرارِ یک دختربچّهی نه ساله را برای چنین رویدادِ فاجعهباری! درک نمیکنم. القصّه، خالهام به خواستهی من تن میدهد و آتش را روشن میکنیم و جَلدی به آب میزنیم و از رودخانه گذشته، در باغِ آقاجانام مخفی میشویم تا وقتی گندِ آتشسوزی درآمد گناهی متوجّهی ما نباشد.
خالهام نشسته پای یکی از درختهای سیب، من هم آن بالا روی یکی از شاخههای درخت شدهام دیدهبان تا لذّت رؤیتِ نتیجهی آن شیطنت را از دست ندهم. امّا، خبری نیست از هیچ آتشسوزی بزرگی! حتّا کمترین دودی! با حرص، سیبهای کال را دندان میزنم؛ سفتاند و ترش. یکی، دو گاز به سیب، بعد چشم میکشم بلکه آتش گرفته باشد درختانِ آنطرفِ رودخانه، میبینم خبری نیست و عصبانی، سیب دندانزده را پرت میکنم پایین و خالهام هی التماس میکند سیبهای کال را نچینم و خودش نشسته آن پایین، سیبهایی را که من دندان زدهام به زور میخورد و با گریه میگوید: «تو رو خدا حروم نکن سیبها رو، آقاجون بفهمه دعوا میکنه.» من هم با یک حق به جانبیِ پررومأبانه گفته بودم:«به من کاری نداره آقاجون، بابای توئه، با تو دعوا میکنه. تازه بلد نیستی یه آتشِ درستحسابی روشن کنی! مثلن ده سالته؟ هنوز هیچ درختی نسوخته!»
×××
خلاصه، بازیِ وبلاگیِ اعترافاتِ سبز را دیدهاید/ خواندهاید؟ ایدهی خیلی خوبی است این بازی. من که دوست داشتم. وقتی هم متوجّهی دعوتِ آزادهی عزیزم شدم کلّی اعترافات داشتم برای نوشتن … امّا الان پشیمان شدهام! یه کمی زیادی ضایع است آخر! من مصداقِ واقعیِ این حدیث هستم که”نمیخوری، نمیآشامی امّا اسراف میکنی!” دیگر لازم نیست بیشتر از این جنایتهای زندگیام را فاش کنم! همین یکی که تعریف کردم بس بود برای نشان دادنِ عمقِ فاجعهای که هی مرتکب شدهام و میشوم.

عجب بچه تخسی بودی تو
Reply
Rohya Reply:
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۳ ب.ظ
:))) بودم؟ یعنی الان نیستم؟
Reply
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۶ ب.ظ
[...] هیچی. سرش را میاندازد پایین و میرود خانهی همبازیِ بچّگیهایش و هی تندتند حرف میزند بیدلهره و مطمئن است غیبت [...]
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۹ ب.ظ
ممنون ستاره های قشنگ که در بازی شرکت کردید. دختری که چهار ستاره کم داشت یعنی به واقع بزرگی دلش به اندازه همه ستاره های عالم است. خوشحالم کردی که نوشتی عزیز دل
Reply
Rohya Reply:
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۴:۴۰ ب.ظ
من خیلی ممنون کتایون عزیزم از ایدهی خوب و قشنگتان
Reply
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۷ ب.ظ