به خانه برمیگردیم
… هر شب این تاریخ در من تکرار میشود؛ ردای ابراهیم را بر تن میکنم، خنجر به دست، میبینم که غمناکام و اسماعیلام را به همراه میبرم تا لحظهای بیبازگشت. میخواهم آرام باشم و حرفی را با خودم تکرار میکنم، محض تسکین؛«انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد … در اوج تمنا نمیخواهد … »
فضای حادثه یک جنگل پائیزی نمناک است با مختصری باد، خنکای فصل و جادهای دور که میرود و میرود و میرود. من ایستادهام به مرورِ تقویم ذهنیام که پُر شده از شنبههای چشمانتظارِ ایستگاه قطار، یکشنبههای از ظهر گذشتهی کتابفروشیهای خیابان انقلاب، دوشنبههای شورانگیزِ سینما قدس، چهارشنبههای پُرلطفِ پارک ملّت، پنجشنبههای مهربان کافههای ولیعصر، جمعههای مضطربِ ملاقاتِ اوّل. با خودم میگویم: «بعد از تو با کی میخندم؟»
هزار حس زنانهام تو را در آغوش میگیرد؛ نمیدانی چه دشواری عظیمیست پس از یک عمر بیپناهی، پذیرش تنهایی برای جانپناهی. نمیدانی چه حقیقت تلخیست وقتی یقین «ناامیدی»ست و اصرار من بر «امیدواری». نمیدانی چه سرگردانی بیحاصلیست فقدان ایمان حتّا برای معجزهای کوچک …
ردای ابراهیم را از تن درمیآورم؛ دختری هستم بیست و چندساله که تیشرت پوشیدهام با شلوار جین آبی. موهای کوتاه و عینکی و با تو به خانه برمیگردم.

:):
Reply
آذر ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۳۷ ب.ظ